| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
سلام
این آدرس وبلاگ جدیدمه www.loveshell.blogfa.com |+| نوشته شده توسط نازی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 11:23 قبل از ظهر |
خیانت
|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 3:46 بعد از ظهر |
دیگه نمی خوام آپ کنم
فقط یک کلمه بالا می نویسم توضیحی نمی دم فقط می خوام بگم همتونو دوست دارم هیچ وقت حرفاتونو که رو من تاثیر گذاشت رو فراموش نمی کنم |+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 3:45 بعد از ظهر |
داره بارون میاد و یه درده جدید.دلتنگی...
اشکم چشمامو خیس کرده و قطره های ریز بارون به پنجره ی اتاقم می خوره وای بازم دلم تنگ شد نمی دونم چرا وقتی بارون میاد دلم تنگ می شه به خودم می گم چی می شد اگه عشقم میومد دنبالم با پای پیاده باهم قدم بزنیم زیر بارون شاید اون بیرون عاشقای زیادی باهم قدم میزنن؟؟ از خودم می پرسم::: یعنی همه ی عاشقا این قدر دلتنگن؟ عاشقی چقدر سخته خدایا خودت کمکم کن... |+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 5:30 بعد از ظهر |
درد دل
تا حالا شده اونقدر ناراحت باشین که احساس کنین دلتون داره می ترکه؟
من الان تو ی اون حالم دلم داره می ترکه از بس توش غم و غصه است نمی دونین چقدر سخته وقتی بهترین دوستت بهت پشت کنه و تو رو همه جا بد نام کنه نمی دونین اومدن درد سرها اونم پشت هم چه موقعیتیه؟؟؟ واااااااااااای دلم می خواد دیگه زنده نباشم یا چند سال پیش دوباره بیاد و اون اتفاقای خواب دوباره بیفته داشتن داداش کوچولو.نازیه درس خون و عاشق که هیچ کس از عاشقیش خبر نداشت.نازی کوچولویی که هنوز اون روی زندگی رو ندیده بود زندگی سخت تر از اونی بوده که فکرشو می کردم به خدا برام سخته دیگه تحمل ندارم یه اشتباه کوچیک آیندتو خراب می کنه یا کل زندگیتو کاش از اول می دونستم کاش اون کارو نمی کردم نمی دونستم که می تونم اینقدر تحمل دارم می تونستم با خودم حلش کنم ولی نکردم... به خاطره حرف کسی که حتی ارزشی هم نداشت که از من بد گویی کرده بود و همه می دونستن که من اونجوری نیستم.. اون قرصای لعنتی رو خوردم و همه ی مشکلام از اون موقع شروع شد... پشیمونم پشیمون حالا دیگه شدم یه دختره مریض.عصبی.افسرده... کاش می شد به گذشته برگشت تا جولومو می گرفتم وای خدااااااااااااااااااااااااااااااا الان هر لحظه که از عمرم می گذره به کلمه ی مرگ بیشتر فکر میکنم کاش می مردم به خدا جهنم از دنیایی که پر از دروغ و حرف و عاشقیه بهتره دیگه حتی گذروندن یک روزم برام مثل گذشتن یک ساله خدا جونم کمکم کن جون من پشیمونم ولی پشیمونی سودی نداره می دونم ولی می دونم یه روزی یه جایی وقتی واقعا بهت نیاز دارم کمکم می کنی ولی الانم دلم شکسته از این دنیا.از آدماش.از خودم.. نمی دونم چیکار کنم جز اینکه از تو بخوام نا امیدم نکن کمکم کن... |+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 11:44 بعد از ظهر |
...دریای غم ساحل ندارد
چشمانم گریان است و دلم خون دل من صاف است به زلالی آب وچشمانم گریه می کنند مانند آسمان پاهایم یخ زده و دستانم خسته از پارو زدن دیگر به چه امیدی زنده بمانم وقتی که در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست آری این دریا غم من است غم های من پایان نخوا هد یافت حال که ترکم کردند و دلم شکست... من نا امید نمی شوم و همچنان پارو می زنم چون خدا را دارم خدای من دل شکسته ی من را ترمیم کن و مرا از این دریا ی غم و خون نجاتم ده...
|+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 4:34 بعد از ظهر |
پایان من
زندگی کردن برام خیلی سخت شده
و گذراندن روزهای تکراری امروز روز پایان عشق من است
در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم . اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم. يا چشم بپوش از من و از خويش برانم . يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم عشق من رفت... برای همیشه از آیندم می ترسم هر ثانیه ای که از این زندگی می گذره ترس من بیشتر می شه.من از فردای خودم می ترسم جدایی از عشقم سخت بود ولی ممکن.. عشق من امیدوارم با هر کسی که باشی زندگیت بدون غم باشه ولی زندگی من... شاید دیگه کسی منو ندید شاید دیگه زنده نباشم تا کسی منو نبینه اگر هم دید شاید دیگه نازی سابق نباشم. نازی عاشقه ولی تنهاست.. من به عاشق بودنم افتخار می کنم فکر می کردم لیلی و مجنون افسانه بود ۱۷ ساله تمام اشتباه می کردم لحظه لحظه ی زندگیه من پر از غم بود و غم های من تمامی ندارد... پس چه بهتر که به این زندگی پایان دهم مرهم درد دل من مرگ است و این است پایان زندگیه یک دل شکسته...
پایان |+| نوشته شده توسط نازی در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |
وخداوند عشق را آفريد...
حالا نوبت منه که عشق رو براتون تعريف کنم
نمي دونم شايد با من موافق نباشين ولي نظره من اينه: عشق يعني دوست داشتن کسي يا چيزي ولي با دوست داشتن فرق داره دوست داشتن حد و اندازه اي داره ولي عشق نداره عشق يغني بي نهايت... عشق يه قدرتي داره که هيچ کسي اونو نداره جز خدا که آدمو از پا در مياره پس بهتره عاشق نباشيم در برابرش قوي يا صبور باشيم رسيدن به عشق صبر مي خواد که همه اونو ندارن حتي من! خيلي ها دوست دارن عشق رو شکست بدن ولي کسي نمي تونه در برابرش وايسته عشق دو نفري که همديگه رو دوست دارن رو از هم جدا نگه مي داره يا اون فرد رو عاشق کسي مي کنه که امکان رسيدن بهش وجود نداره يا اگر هم رسيدن زود اونا رو از هم جدا مي کنه چون اگه با هم باشن براي هميشه معني عشق رو نمي فهمن بذارين مثال بزنم دو نفر که عاشق همن و خوشبختن و دارن با هم زندگي مي کنن هميشه يکي از اونا زودتر ميميره اين عشقه که اونا رو از همديگه جدا کرده اين قدرته عشقه و هيچ کس نمي تونه در برابرش وايسته. عشق يعني سوختن...
|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |
و اما عشق..
نمی دونم از چی بنویسم
نمی دونم از کی بنویسم از عشق؟... می خوام بدونم عشق از دید شما چیه؟ |+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |
اگه عاشق نباشم پس چرا زندگی کنم؟ چرا من به این دنیا اومدم؟ وقتی چشمامو باز کردم فکر می کردم خوشی در انتظارمه ولی چیزی جز غم نصیبم نشد چرا نباید عاشق باشم وقتی که دیوانه وار عاشقم زندگی سخت تر از اونی بوده که فکرشو می کردم... اگه با عشق زندگی نکنی زندگی به چه دردی می خوره؟ بهش می گن زندگی؟ فکر نمی کنم من از زندانی که توش گرفتار شدم بتونم بیرون بیام پس خداوندا خدايا ازت مي خوام منو بهش برسوني يا از زندگي كردن محرومم كني...
|+| نوشته شده توسط نازی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 4:38 بعد از ظهر |
..اشك من
چه بده اگه عشقت ولت کنه
چه بده اگه بی اختیار ناراحتش کنی وای.دلم گرفته می دونین چرا اشک از لبخند با ارزش تره؟ آخه لبخندو به هر کسی می تونی هدیه اش کنی ولی اشکو تنها برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی منم اشک میریزم می خوام در برابرش مقاومت کنم که نریزه ولی نمی شه نمی دونم چرا خود به خود میریزه هر موقع که دلم گرفته باشه و اشک من بی اختیار میریزد... برای یار یاری که هیچ وقت وجودش را در کنارم احساس نکردم یاری که فقط به عشق او زنده ام یاری که وجود من به وجوداو وابسته است.. و اشک من بی اختیار می ریزد.. برای کسی که نمی خواهد از دستش دهد... |+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 3:29 بعد از ظهر |
یک لحظه!
امروز کلا حالم گرفته بود و حوصله ی کاری رو نداشتم
یه حس غیبی تو دلم بود.دلم بد جور شور می زد نمی دونم چی بود و برای چی نزدیک بود بمیرم...همه چی توی یه لحظه اتفاق افتاد.یا می مردم یا می موندم وایییی... نمی دونین چقدر... چقدر چی؟ نمی دونم همه از مرگ میترسن.حتی اونایی که خود کشی میکنن! داشتم از خیابون رد می شدم که یه پژو با سرعت زیاد که پشت یه ماشین دیگه بود کنارم سبز شد! باور نمی کنین گفتم من مردم و چشامو بستم واییییییی .یخ زده بودم/نه میترسیدم.نه تکونی می خوردم همه گفتن من مردم! تمام مردم داشتن میومدن طرفم که منو جم کنن دورو برم داشتم دنبال ازراعیل می گشتم ولی پیداش نکردم! نفهمیدم چی شد که موتوری سری رد شد و ۲ تا ماشیننه نیم متر نرسیده بهم ترمز کردن! همشون تویه لحظه تفاق افتاد.. ولی با اینکه چند ثانیه بود برا من مثل چند ساعت گذشت خدا چقدر بزرگه... شاید اگه من تصادف کرده بودم الان تو بیمارستان بودم یا داشتن تدارکات مراسم عزای منو میدیدن یعنی خونوادم الان در چه حالی بودن؟ عشقم چی؟چیکار میکرد؟گریه میکرد یا اونم با من میومد؟یا خوشحال بود؟ نمی دونم اگه مرده بودم شما چیکار میکردین؟ اگه خدا کمکم نمی کرد من الان چی کار می کردم؟ وای خدا جونم تو چقدر بزرگی؟ یه اتفاق کوچیک باعث خیلی چیزا میشه امروز داشتم تویه وبلاگ نظر میدادم که امید به آینده چه فایده ای داره؟ اگه یهو یکی از بهترین چیزاتو ازت بگیره چی؟چیکار باید کرد؟ بازم به آینده فکر کرد؟امیدوار شد؟ اگه من امیدوار میشدم و چند ساعت پیش مرده بودم چی؟؟!! چی برام میموند جز آرزو و امیدی که داخل خاک قراره بسوزه؟ تلاش رو باید برای امروز کرد نمی دونیم در آینده چه اتفاقی میوفته در چند لحظه ی آینده.تا قبل اون اتفاق.وقتی به طرف خیابون می رفتم داشتم می خندیدم در حالی که نمی دونستم چند لحظه دیگه چه تفاقی برام میوفته حالا درسته که چشماتو بست و زندگی کرد و موقع سختی به آینده امیدوار شد؟ اصلا شاید این آخرین آپ من باشه(شاید مردم)..!و دیگه هیچ وقت مطالب منو نتونستین بخونین باید جنگید.با زندگی.سختی همه چی... باید زندگی کرد برای لحظاتی که زنده هستی باید زندگی کردن برای حالا باید الان بخندی.الان عاشق باشی.الان زندگی کنی هیچ کاری رو برای بعد نذاشت چون ممکنه بعدی نباشه... |+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:53 بعد از ظهر |
اوني كه دوسم داره يا اوني كه دوسش دارم؟
اين عشقه
روز تولدم يادش بود.. تبريك گفت خدايا خدا جونم كمكم كن.خواهش مي كنم سال جديد زندگيم رو به خوشي بگذرونم خواهش مي كنم سال قبل رو به بدي گذروندم ولي نذار امسال اينجوري بشه خواهش مي كنم... اون كسي رو كه قبلا مي خواستم و هنوزم دوسش دارم رو بهم ندادي خواهش مي كنم منو به كسي كه واقعا دوستم داره و منم دوسش دارم برسون اون منو مي خواد اين برام مهمه عاشقه يه آدم مغرور بودن به نظر شما چه فايده اي داره جز كوچيك كردن خودت جلوي اون؟ من طي سال گذشته يه انتخابي كردم كه خيليم مهم بود من كسي رو انتخاب كردم كه منو مي خواست نه اوني كه من اونو مي خواستم .ولي اون منو نمي خواست... شايدم خواسته و به من نگفته. نمي دونم. اون هيچي به من نگفت... هيچ وقت شايد ازم بدش ميومده باهام حرف نمي زنه.فقط سلام مي ده پس خدا جونم خدايه مهربونه من مي دونم كه آرزوي روز تولدمو برا بر آورده مي كني مي دونم كه آرزو هام تموم شدني نيستن ولي بر آورده كردن بزرگترين آرزوم برام كافيه ازت مي خوام خوشبختم كني منو به درجه اي برسون كه بقيه ازم چنين انتظاري نداشته باشن و به عشقم... اوني كه منو مي خواد دوسم داره دوسش دارم هر چند قده اوني كه قبلا مي خواستمش دوسش ندارم ولي من بخاطره اون اين وبلاگو زدم تا به همه نشون بدم كه اوني ارزشه عشقتو داره كه تورو مي خواد... به هر سختي كه شده بهش مي رسم... فقط كمكم كن همين! |+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 7:45 بعد از ظهر |
be storg...
نمی دونم حرفامو می فهمین یا نه...
امروز تولدمه.مبارکم باشه. ولی اگه عشقتون اون روز رو فراموش کنه چی کار می کنین؟ نمی دونم شاید عجله می کنم برای جمله ی تولدت مبارک عشقم... خوب... تا امشب انتظاره شنیدن اون جمله رو از همه دارم حالا ببینیم چی میشه هی بهم میگه تو چت شده؟.. خبر نداره تولدمه تا دیروز یادش بود شاید تاریخ یادش رفته؟... هر چیزی امکان داره باید قوی بود در برابر اتفاقاتی که قراره بیفته شاید اصلا بهم تبریک نگه ولی بازم دوسش دارم آخه عشقمه... ولی بازم خدا رو دارم انشالله روزی برسه که بهمراهه عشقم این روزو جشن بگیرم تولدم مبارک... |+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 2:21 بعد از ظهر |
برای تو...
بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي که بخواني تا بداني برايم همچون آب براي گل برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز |+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:43 بعد از ظهر |
زندگی
خوش به حالتون
چقدر خوشین انگار چیزی کم ندارین زندگی خوبی دارین مگه نه؟ خدا همه چی بهتون داده؟ ای کاش من جای شماها بودم دیشی خواب دیدم می خوان دارم یزنن به جرم عاشقی وای خدا می بینین؟ خوابم هم عین آدما نیست چقدر مسخره از همه چی خسته سدم از همه چیه این زندگیه نکبت اه نمی دونم چی کار کنم دلم گرفته به خوشحال بودنتون و اینکه می تونین همیشه خوش باشین شکر کنین که همینم از من گرفتن... برام دعا کنین |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 4:36 بعد از ظهر |
...چشمانم تر است ولی
تنها شده ام و............ آسمان بارانیست....... چتری ندارمو.....کسی نیست که چتر من شود..... چشمانم تر است ولی کسی نمی داند که من گریانم........ در حالی که سیل من از سیل باران بیشتر است......... آری زیباییش همین است ......... که در زیر باران کسی اشکهایت را نمی بیند
|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |
شنيدم به بنده هات كمك مي كني؟!
ولي تا حالا كمكي ازت نديدم هرچي ازت خواستم يه گوششو بهم ندادي .بعد چه طور بايد ازت چيزي بخوام؟ جايي برا خواستن گذاشتي؟ چي بهم دادي؟ آره زندگيمو ولي كو حقيقت آرزوهام؟ توي اين سه سال هر چي ازت خواستم ندادي .هيچي.جوابي ازت نگرفتم كو؟ كو اون عشقي كه ازت خواسته بودم؟ كو اون دوستايي كه تنهام گذاشتن و من ازت خواستمشون؟ كو اون زندگي كه ازت خواستم؟ كو؟ خسته شدم خسته شدم از اين زندگي كه حتي خدام هم بهم توجه نمي كنه ازم نمي پرسه چي مي خواي ازش بخوام نمي ده پس كو اون بخشندگي؟مهربونيات كو؟ حكمت حكمت حكمت حكمت چيه؟ ازم چي مي خواد؟ حكمت توش بوده؟ حكمتش كو؟ همش بد شانسي همش تحقير همش داد همش بي داد ديگه نمي خوام زنده بمونم خسته شدم از اين زندگي پس چرا تو مي خواي زنده بمونم؟ كه بيشتر زجرم بدي؟ كه چي؟ آخه چرا جوابي نيست؟ دلم پره ديگه اشكم از چشمام نمي ريزه آخه من چه كاري كردم جز عاشقي؟ چرا ننوشتي تو كتابت كه عاشقي گناهه تا عاشق نشم؟ اگه گناه نيست چرا بهم نمي ديش؟ اي خدااا چي كار كنم؟ نمي شه بهم كمك كني؟ فقط يه بار خواهش مي كنم... |+| نوشته شده توسط نازی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد؟ جرم من عشق بود... من عاشقت بودم...
صبر مجازات عشق من بود...
. |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |
برگهای زرد
![]() آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهی بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده زندگي در زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح زندگي گياه را اينگونه روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به راستي ، مگر مي شود........................................ |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 3:8 بعد از ظهر |
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 9:1 بعد از ظهر |
غربت
غربت ديرينه ام را با تو قسمت میكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می كنم رفتی و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |
مي دوني ؟
چند وقته خيلي احساس تنهايي مي كنم دلم گرفته يكيو مي خوام كه همه حرفامو گوش كنه بغلش كنم و هر روز يه دله سير گريه كنم تا چشام پف كنه محكم بغلم كنه و همراهه من اونم گريه كنه مي خوام اونقدر گريه كنم كه خسته بشم آخه خيلي وقته گريه نكردم از گريه كردن مي ترسم مي ترسم كسي منو ببينه و مسخرم كنه هميشه همه ي گريه هامو ريختم تو دلم ولي ديگه نمي تونم تحمله هيچي رو ندارم خسته شدم از بس در برابر حرف همه سكوت كردم خسته شدم از حرف نزدن دوست دارم سر همشون داد بزنم جيغ بزنم و حرفامو بزنم بهشون ولي نمي تونم بازم مي ترسم دوست دارم حقيقت رو به همه بگم چيزي كه تا بحال نگفتم خسته شدم از تظاهر كردن يكي نيست بياد بگه نازي جون چي شده همه ميان و سرم داد مي كشن و ميرن كسي نيست بياد بگه اي مردم اين دخترم دل داره حق داره عاشق بشه دوست دارم داد بزنم و به همه بگم دوسش دارم هر كي مياد سرم داد مي كشه منم سكوت مي كنم حالم اصلا خوش نيست دارم ديوونه ميشم خدايا.خدا جونم.چرا كمكم نمي كني؟چرا بهشون نمي فهموني دوسش دارم؟ بهم گفتن منتظره معجزه ي خدا باش باشه ديگه تلاشي نمي كنم و فقط نگاه مي كنم و به زندگي ادامه مي دم تا ببينم چي كار برام ميكني؟ تا الان كه صداي شكستن دلم رو نشنيدي ببينم توي اين سكوت من چي ميشنوي؟ ببينم چه جوري كمكم مي كني؟ تا حالا هر چي خواستم نصفشو بهم دادي شايد اون نصف ديگه رو واسه اين بهم ندادي واسه همچين روزايي من اونو مي خوام و در برابر خواسته ام سكوت مي كنم و فقط تكرار مي كنم دوسش دارم خدا جونم تنها كسي كه بهش اعتماد دارم تويي تنها كسي كه مي تونه بهم كمك كنه تا بهش برسم پس كمكم كن و نا اميدم نكن |+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 4:12 بعد از ظهر |
جهان داره مي چرخه
دنيا و علم داره همينجوري به راه خودش ادامه مي ده منتظر تو نمي مونه بايد خودتو بهش برسوني.آروم بري عقب مي موني اگرم راه نري بيشتر از قبل بايد خودمو بهش برسونم. هيچ كودوم به عشق كاري ندارن.اهميتي هم نميدن. شايدم بدن! نمي دونم از اونا خبري ندارم. چند وقته همه چيرو گذاشتم كنار و همش به اون فكر كردم بايد بهش برسم تازه فهميدم كه تنها چيزي كه از اين روزا باقي ميمونه خاطرست همين و بس شايد اگه بيشتر هم باشه چند تا عكسه همين كه بعد از مردن اونم به دردي نمي خوره مي دونين چيه؟ الان جشن گرفتيم با باباي گلم وقتي جشن تموم شد داشتم عكساي چند دقيقه ي پيش رو نگاه مي كردم. به اين نتيجه رسيدم كه:پس بهتره كه از لحظاتي كه ديگه تكرار نمي شن نهايت استفاده رو بكنم پس ديگه هيچي برام مهم نيست جز عشقم مي خوام باهاش خوش باشم و خوش بگذرونم چي مي شد اگه هيچ درد و غمي وجود نداشت؟ خيلي خوب مي شد مگه نه؟ اونوقت من هيچ وقت تنها و غمگين نبودم! ولي نه! من تنها نيستم. من شما رو دارم و يه خدا كه هميشه و همه جا مراقبمه خدا و شما حرفاي دله منو بدون نق و نوق گوش مي كنين و منم صادقانه حرفامو بهتون ميزنم احساس تنهايي مي كنم چون نمي تونم ببينمتون ولي مي دونم كه از حراي من خسته نمي شين همتونو دوست دارم بياين با هم خوش بگذرونيم همديگه رو نرنجونيم چون تنها چيزي كه از من باقي ميمونه براتون اين وبلاگه و بعد از مرگم ديگه هيچ مطلبي نمياد اينجا بياين تا زنده هستيم يه كمك هم عشق رو زنده كنيم كمك كنيم تا عاشقا به هم برسن اونارو از هم جدا نكنيم چون اونا بدون هم ناراحت مي شن مثل من ضعيف مي شن مثل من شب و روز گريه مي كنن مثل من آخرش خسته ميشن از اين دنيا مي خوان برن ولي نميشه نمي تونه.راهي نداره . هر كار مي كنه يه جوري نجاتش ميدن ولي آخرش هلاك ميشن ضعيف و بي روح بي روح چون روحشون تو بدن اونه ميره تا هميشه مراقب اون باشه و جسمشو تنها مي ذاره و ميره جسمشو به خاك ميسپارن و... منم بدون اون نميتونم به خدا نمي تونم خدايا كمكم كن مي دونين احساس ميكنم خدا مي خواد كه من اين رنجارو بكشم اگه من اين رنجارو نشم و مفت اونو بدست بيارم هيچ وقت قدر عشقمو نمي دونم وبه راحتي از دستش مي دم همون طوري كه بدستش آوردم اگه قدرشو بدونم احساس مي كنم هيچ وقت از دستش نمي دم پس بهتره زجر بكشم خدايا زجرم بده زجرم بده تا حده مرگ تا هيچ وقت از دستش ندم تنها چيزي كه ازت ميخوام اينه كه هيچ وقت لبخنده قشنگشو ازم نگير هيچ وقت... |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 8:25 بعد از ظهر |
اشک
قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی
هر قطره را لیاقت دریا نیست .
قطره ایستاد و منجمد شد .قطره روان شدو راه افتاد. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت . خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...
خدا گفت : هست .
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است .
اما هیچ کلمه ایی توان سنگینی عشق را نداشت .
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ...
|+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 2:32 بعد از ظهر |
گذر زمان
ثانیه ها. دقیقه ها . ساعت ها .روزها . ماهها. سالها
چه زود می گذرن و من هیچ کاری نکردم برای خودم برای زندگیم برای عشقم امروز روز پدره پدر انشالا همیشه سایت بالا سرمون باشه خیلی دوست دارم می دونی این روزا ازم گله می کنه خیلی می ترسه جاش تو دلم به وسیله ی عشقم پر شده می گه دلم سنگ شده شاید راست می گه ولی نه اون جاشو پر نکرده با تمام وجودم بابامو دوست دارم بابام بابای خوبم روزت مبارک و چه زود می گذره این روزا روزایی که پیشه همیم شاد خوشحال و فقط خاطرات این روزا برامون می مونه کاش می شد زمان رو نگه داشت و همیشه در کنار این لحظه ها زندگی کرد ولی... خدایا بابامو همیشه سالم نگه دار به امید روزهای خوش دیگه |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |
رنگ دلتنگی
خاطره هات که زیاد میشن به نعداد عکسای روی دیوار اتاقت اضافه میشه اما همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو بزنی به دیوار... |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:38 بعد از ظهر |
پدر
کدوم واژه؟ کدوم جمله؟ کدوم کلام؟ کدوم هدیه؟ کدوم عمل؟ چی توی این دنیای بزرگ میتونه جبران محبت ها و زحمتهای مردی رو بکنه که تمام زندگیشو وقف خونواده اش و جامعه اش کرده؟گاه و بیگاه از راحتی و خوشی خودش گذشته تا خونواده و بستگانش راحت و راضی باشن.مردی که همیشه و همه جا برای همه ی اطرافیانش تکیه گاه بوده و هست. استوارترین و پرمحبت ترین تکیه گاه دنیا روزتون مبارک باباJ میخوام بدونین که یک نگاه پر مهرتونو با هیچ چیز توی این دنیا عوض نمی کنم. با هیچ چیز. |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بي خيالي سپر هر درد است باز هم مي خندم آن قدر مي خندم که غم از روي رود
هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم
عطر نگاه صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزي طعم شيرين با تو بودن را حس کنم به عقربه ها التماس کردم تا تند تر بر روي صفحه ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد و من سر شار از عطر نگاه تو شوم
ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن
اگرکسی واقعاً تورو دوست داشته باشه ، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم، ميگه مواظب خودت باش،پس مواظب خودت باش |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |
ای کاش...
اگه عشقتون بود چرا گذاشت و رفت؟!!؟!!
انتظار واسه چی؟ واسه اینکه اون برگرده یا اینکه میخواید ثابت کنید عشقتون واقعی بوده؟! شاید یه روزی برگرده! این شایدها و اگرها و ای کاش ها چقدر بد مزه اند! منم امیدوارم که اگه اونم مثل شما واقعا عاشقتونه برگرده
ممنونم عزیزم از نکته ای که یاد آوری کردین خوب بذارین تعریف کنم اونشب توی عروسی اگه نمی رفتم شاید هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد باعث همه ی این ماجراها خونواده ی منه اگه اونا برای بار دوم یا سوم نمی دونم نمی فهمیدن هیچ اتفاقی نمی افتاد با اینکه می دونن دوسش دارم ولی نمی تونن قبول کنن نمی دونم شاید واقعا این کار من اشتباهه یعنی عاشق شدنم نمی دونم ولی به نظرم عشق جرم نیست اگه غیر از اینه بهم بگین به نظرم گناه داره که دو تا عاشق رو از هم جدا کنین شایدم اشتباهه ولی من دوسش دارم بهش گفتن برو دیگه پشت سرتم نگاه نکن بهم گفتن اگه یه بار دیگه بفهمیم باهاشی ما میدونیمو تو! اون رفت ولی میاد میدونم میاد چون دوسم داره منم دوسش دارم در صورتی نمیاد که غیر از این باشه یعنی دوسم نداشته باشه یکی کمکم کنه هیچ کس فکر دل من نیست اینکه من بدون اون نمی تونم کی میتونه اینارو بفهمه؟ مامان و بابام فکر این نیستن چون خودشون به اونی که می خواستن رسیدن می دونم خوشبختی منو میخوان آسایشمو ولی من با اول خوشبختم بهم می گن تنها دوست داشتنتون نیست برای زندگی خیلی چیزای دیگه هستن راست می گن ولی.. من بدون اون به هیچ چیز نمیتونم برسم اگه باهاش نباشم رنگ خوشبختی رو نمی بینم شب و روز گریه می کنم کاش همه مثل شماها بودن من هیچ وقت حرف دلم رو به کسی نگفتم بخاطره همینه که این وبلاگ رو ساختم تا جوری دلمو خالی کنم ولی نمیشه دردای من تموم شدنی نیست حرفای دله من تموم شدنی نیست نمی دونم چه کنم نمی دونم دیگه به عشق کی زندگی کنم به عشق کسی که دسترسی بهش امکان نداره نمیشه زندگی کرد کاش اینو می فهمیدین برام سخته شما نمی فهمین چه سخته عاشق بودن چه سخته زندگی کردن بدون معشوق نمیدونین تحمل اینا برا یه دختره ۱۶ ساله چه سخته می گین میفهمین ولی اینطوری نیست کاش یکی حرفای منو می فهمید ای کاش... |+| نوشته شده توسط نازی در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() پوسیدم و او نیامد...
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 پيوندها
عاشقانه يا پر از نفرت؟مورچه كوچولو سكوت در خلوت تنهايي live 4 One زندگي انواع" صنایع دستی : لوازم خانگی : پزشکی : نرم افزار : آموزشی: : فیلم : رایگان 1شب 4 سال صبر ... محمدx: براي قلب هاي تنها.._غزل گلم عشق آريايي فقط بچه های ایران دل به هر کسی دادم از سادگی دادم همه چيز و هيچ چيز پسري...! بنام تنها آشفتگان ديار سرنوشت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |