| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
زماني که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
گفتي: " دور مرا خط بکش" کشيدم...حالا تو در محاصره ي مني دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست سياه چشمي به کار عشق استاد، به من درس محبت ياد ميداد، مرا از ياد برد آخر ولي من، به جز او عالمي را بردم از ياد خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم غمهايت را روي شن بنويس تا باد آنها را با خود ببرد و شاديهايت را روي سنگ بنويس که هيچوقت تنهايت نگذارد |+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 8:4 بعد از ظهر |
نمی دونم چرا؟
ولی اعصابم خورده.سرم داره می ترکه. با همه تو خونه دوام شده.دستام می لرزه. با خودم فکر می کنم شاید دیوونه شدم نمی دونم چمه؟ آخه دیوونه نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ عاشق شدی؟ چی کار کنم؟ چی کار کنم؟ آخه چرا کسی به حرفای دله دیوونه من نمی خواد گوش بده؟ چرا نمی تونم گریه کنم؟ چراااااااااااااااااااااااااااااااا چرا کسی نمی خواد حرفامو گوش بده... |+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |
دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام ...
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 3:24 بعد از ظهر |
جای پای خدا
شب از شبها , مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم ميزندو در همان حال ,در آسمان بالاي سرش , خاطرات دوران زندگيش بصورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محو تماشاي زندگيش بود, ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنهاي ساحل ديده ميشود و ان وقتهائي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است. بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت : پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي اورد و تو را دوست بدارد, در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد, پس چرا در مشكل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد, چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم, تنها گذاشتي؟ خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتم, زمانهائي كه در رنج و سختي بودي, من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني !!! |+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 3:17 بعد از ظهر |
سنگ صبورم
سلام می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی کاش می شداشکاتوپاک کرد........بمیرم تو هم بریدی چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه........اونکه خواب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن بدونكه با توبودن مثل ستاره زيبا ست.... |+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 3:15 بعد از ظهر |
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد." همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."
«شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"
دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.
دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود.
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
مرا ببخش
زمان بر چهره ی خسته ام عبورمی کرد , در انتظاری بی حاصل ساکن بودم , تا اینکه تو آرام و آهسته قدم به حریمم گذاشتی . و چه ساده اندیشه ام را به بازی گرفتی .
شیطنت هایم را پذیرا شدی , و سخنم را ازعشق به سادگی پذیرفتی . من اسیر غمی بی پایاینم , من ستم كش خطه ي دردم , من الهه ی غم و اندوهم , عمری ست در پشت نقاب شادی اشک میریزم , مي خندم امابه تلخي , سيرم ازدنيايي كه تو برايم نويد ميدهي. روزيكه برايم ازعشق گفتي ناگاه نفرت از وجودم رخت بست , باشک و تردید پیش آمدم تا از دریچه ی قلبت که به رویم گشودی بگذرم , اما به ناگاه ... محبوبم , وجودم بانفرت عجين است , هيچ عشقي را در قلب پر ازدردم جاي نيست . بهانه ام را بپذير . الهه ي تو خداي دل بريده اززندگيست . مراببخش . |+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 3:10 بعد از ظهر |
خودم!
من نازي -۱۶ سالمه عاشقم شايد تعجب كنين مثل بقيه ميگن عشق دورانه جوونيه زود يادت ميره ميگن بچه اي و هزار جور حرف ديگه... كسايي هم كه منو خوب مي شناسن و منم سفره ي دلمو براشون باز كردم و دردو دل كردم ميگن بزرگتر از اوني كه هستي به نظر مي رسي چه كنيم والا زندگي همينه هركي يه چي ميگه انتظار دارن به حرف اون عمل كنيم دارم ديوونه مي شم دوسش دارم ولي اينجور تظاهر نمي كنم فقط خودم ميدونمو خودش اونم دوسم داره شكي ندارم اخه واسه رسيدن بهم و جلب رضايتم هر كاري كرده ۳ ساله دوسش دارم و باهاشم من كوچيكم بچه ام ولي منتظره تا بزرگ بشم اون منو ميخواد و منم اونو ولي هيچ كس اينو نميتونه بفهمه اين همه عشق اين همه محبت ولي كي هست كه اينو بفهمه؟ كي مياد بگه اينا همديگه رو مي خوان همديگه رو دوست دارن؟ مارو به زور از هم جدا مي كنن شمايي كه فكر ميكنين بزرگين اگه بزرگين اگه با تجربه اين پس چرا معني عشقو نميدونين؟ چرا؟ به خدا دوسش دارم به خدااااااااااااااااا خدايا كمكم كن نجاتم بده از دسته اين مردم بعضياشون حسودن فكر نكنم به عشقم شايد به زندگيم يه ساله تمام نذاشت ابه خوش از گلوم بره پايين همه چيمو ازم گرفت دوستامو موفقيتمو شهرت خوب بودن و پاك بودنمو من هيچي به اينا نميگم و در برابر ظلمشون به من و عشقم سكوت مي كنم تا خدا جوابشونو بده ولي... ولي چرا نميده هر روز منتظرم ولي هيچ نميدونم بعضي وقتا فكر مي كنم شايد من دختره بدي بودمو خدا داره جوابمو ميده ميرم تو فكر و به گذشتو ميارم جلو چشم من تو زندگيم كاري جز گريه نكردم خدارو شكر مي كنم كه بهم يه باباي گل داده كه چيزي تو زندگيم برام كم نذاره و يه مامانه دلسوز ولي نميدونم چه كاره بدي كردم كه اينجوري شده؟ گيج شدم مارو مي خوان جدا كنن منم مثل همه خدا دارم يكي كه اين زندگي رو بهم داده خداي شما خداي منم هست منم دوسش دارم پس منم حق دارم عاشق بشم عاشقي بزرگ و كوچيك نمي فهمه اي آدمايي كه ميخواين مارو جدا كنين اين هميشه يادتون باشه كه:::::: پيوند عشق حقيقي حتي با مرگ نيز گسيخته نمي شود ، چه رسد به دوري پس اونقدر منتظرش ميمونم تا بپوسم.... |+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |
عاشق خسته...
دلم ميخواد فقط يک بار فقط براي يک بار بتونم همه ي احساساستم رو بيان کنم. ميخوام از قلبم صحبت کنم نه از ذهن خسته اي که از مبارزه با احساساتش خسته شده. ختسته! آره خسته يک واژه ي آشنا که اين روزها با دلتنگيم هم قفس شده!دلتنگي! آره دلتنگي که مثل يک گلوله ي سربي گلوگير نفس کشيدن رو برام سخت کرده ! تا به حال نفهميده بودم که انقدر دلتنگي سخته و هربار که نفسم مثل يه نغمه که تو رو صدا ميکنه بيرون ميآد ميفهمم که دلتنگي براي ديدن دوباره ي تو
همه تنهاييت رابا هم تقسيم ميكنيم شاديهات مال خودت غصه هات براي دوتامون ولي عشقت مال خودم
رويا ها رو نگه دار چون اگر رويا ها بميرند زندگي پرنده اي بال شکسته است که فادر به پرواز نميباشد
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان : گر چشمهايم تورو خواست. قول ميدم چشمهايم رو ببندم اگر زبانم تو رو خواست .قول ميدم با داندانم گازش بگيرم اما اگردلم تو رو خواست چه کنم؟؟؟؟ خاطراتت هميشه بغضم رو فرياد مي کنه اي کاش مي تونستم
دوري مون رو باز مي ذاريم به حساب سرنوشت اينقدر خوبي كه آخر مي دونم مي ري بهشت يه سبد دعا و خوشبختي يه فردا مال تو دست من بود كه مي گفتم همه دنيا مال تو
هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است ب.ظ): هيچ وقت فرصت گفتن "دوستت دارم" به کسي که واقعا" دوستش داري رو از دست نده...چون هر روز کسي رو نمي بيني که اين نيرو رو داشته باشه که دوباره عاشقت کنه>>><< دلم مي خواست کسي باشه ، حرف دلُ گوش بکنه مرحم درد من شود به شوز دل گوش کنه شود مسافرُ بياد ، به سرزمين دل من توي غروب دل من ماه شود بر دل من شادي تو قلبم ميميره برس به داد دل من ، از بي کسي ميميره
تپه هاي شني با وزش باد جا بجا مي شوند ولي صحرا هميشه صحرا مي ماند اين است افسانه عشق
عشق يعني گردش پروانه ها عشق يعني گردش الاله ها عشق يعني فارغ از اوضاع جم عشق يعني سوختن مانند شمع چون کوه ارام مستحکم و بردبارو چون دريا بي کران و عميق و چون خورشيد روشنايي بخش و زندگي افروز انديشه وجودم ارامش چشمان تو را طلب مي کند اين است افسانه عشق
: دوست دارم تا بار ديگر قلم بر دست بگيرم و تنهايي و غم هاي خود را با کاغذ سفيد دفترم قسمت کنم.زيرا هر گاه دلم گيرد هرگاه غصه اي در زندگي داشتم تنها تسکين دهنده من دفتروقلمم بوده. باز هم مي نويسم بي آنکه بدانم براي چه کسي مي نويسم حداقل براي تسکين دلم واشک مي ريزم در حالي که نمي دانم براي چه هدفي وچه کسي شمع سوزان تواءم اينگونه خاموشم مکن از کنارت ميروم اما فراموشم مکن.... *کسي که خاستار طلوع شادي ها و غروب غم هاست آبي تر از آنم که بي رنگ بميرم از شيشه نبودم که با سنگ بميرم من آمده بودم که تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم تقصير کسي نيست که اينگونه بميرم شايد که خدا خواست که دلتنگ بميرم
زماني که متولد شدم صداي در گوشم طنين کرد وگفت : تا اخرين لحظات عمر با تو خواهم بود گفتم : کيستي؟ گفت: غـــــــــــم فکر کردم غم مثل عروسکيست که مي توانم با او بازي کنم ولي حال ندانستم خود بازيچه اي هستم در دست او هيچوقت عشق رو گدايي نکنيد آخه هيچوقت چيز باارزشي به گدا داده نميشه!!!اينو مطمن باشيد عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است
روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود
دعا مي کنم که هيچ وقت تنها نمونين تنهاتون نذارن تقديم به ناجي قلبم دوست دارم عاشق بي صدا
چرا ما آدما وقتي از كسي خوشمون نمي ياد تا جايي كه دوست داريم سر به تنش نباشه با اين حال اداي دوستي در مياريم ؟؟؟ شايد م يادمون ميره كه محبت از نگاه آدما پيداست نه از زبون !!! شايد زبونت به من بگه منو دوستم داري ولي احساست و نگاهت به من ميگه ايكاش نبودي ...جاي خاليت بهتر بود....
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران .
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود دو چشم پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
بزنم؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر قصه ي ما رو بدونن؟ اسم منو عشق تو رو توي كتابا بخونن؟ اجازه هست كه قلبمو برات چراغوني كنم؟ پيش نگاه عاشقت چشمامو قوربوني كنم؟ اجازه مي دي تا ابد سر بذارم رو شونه هات ؟ روزي هزار و صد دفعه بگم كه مي مرم برات؟
از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟
گريه هايم بي صداست/عشق من بي انتهاست رد پاي اشكهايم را بگير/تا بداني خانه عاشق كجاست.
تو را به دادگاه خواهند كشيد/ شايد به حبس ابد محكوم شوي جزييات جنايت معلوم نيست/اما... اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند. من که محو تماشاي نگاه تو مي شم من که به عشق تو بال پروازت مي شم من که در به در اون چشاي بي ريام من که اگه بخوايي به پاي تو فدا مي شم من که هر چي بخوايي فداي چشمات مي کنم اگه تو جونم بخوايي تقديم چشمات مي کنم من که هر چي بگم دوست دارم بازم کمه همه مي دونند من ديوونه عاشقتم يه عالمه ازتو فقط يه چيز مي خوام منو براي ديدن اون چشات اينقدر منتظر نذار مي دوني انتظار هست واژه اي آشنا براي ما عاشقا بخدا از اون درداست که نداره دوا حالا عزيزم تو زودتر بيا چون مي دوني مرهم
اون بيرون هنوز هواي سرديه قلب تو نميدونه تنهايي چه درديه
دوستت دارم حتي اگر قرار باشد شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت تمام پس كوچه ها را زير باران، قدم بزنم. مرا فراموش مكن
وقتي ستاره ي من شدي هيچ تلسکوپي هنوز ترا نديده بود. و يا کشف نکرده بود. وقتي کهکشان من بودي هنوز هيچ منجمي به بودنت پي نبرده بود. وقتي دروازه بان دروازه ي دلم شدي هنوز خط هيچ دروازه اي را نکشيده بودند.وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد هنوز کسي درست نميدانست دايره چيست.
|+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 6:36 بعد از ظهر |
جلسه ي امتحان عشق ...
درجلسه امتحان عشق.......
من ماندم ویک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهائی ودلتنگی درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم .....! عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست ! باتو ...... دربرگه ام نار کناره آن قطره اشک یک قلب میکشم وقت تمام است برگه ها بالا ! |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |
عشق من تولدت مبارك به اميد روزي كه تولدت رو در كنار هم جشن بگيريم با تمام وجودم فرياد ميزنم دوست دارم |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:45 بعد از ظهر |
بار الها!به هر آنکس که دوستش مي داري بفهمان که عشق از زندگي کردن بهتر است و اما به هر کس که دوست ترش مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است". که من راضيم که دل بسوزاني و دل نشکني اگر چه سوز دل عمري با من است و دل شکسته آني زير خاک همدلي كو ؟ تا شوم همراه او، سر نهم هر جاكه خاطرخواه او ! شايد از اين تيرگي ها بگذريم . ره به سوي روشنائي ها بريم . مي روم، شايد كسي پيدا شود، بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟
زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن . کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن .دير ميگذره براي اونايي که منتظرن .زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن. اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن
گفتم اي دل بي پناهم چون زراقي گم کرده راهم، بي هم زبانم، کو آشيانم، خسته دلي بي نام و نشانم، دور از دياران ديدار ياران هر دم به ياد عزيزانم، ابره گريانم اي دلم! اي دل چون شعله هاي پريشانم، اه! سوزانم اي دلم اي دل زخمي دست رفاقتم چون کسي به تو بدي کرد تو مي تواني،بدي اش را فراموش کني، اما اگرتوهم به اوبدي کني هميشه بدي ات،درخاطرت مي ماند
بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد
نقش کردم رخ تو بر خانه ي دل ، خانه ويران شد وآن نقش به ديوار بماند توي ساحل روي شن ها قايقي نشسته يکي با چشمون گريون روي اسن تنها نشسته نگاه پر اضطرايش به افق به بينهايت ساکته اما تو قلبش داره يه دنيا شکايت باورش نميشه عشق وهمه دنياش زير آبه تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه گفتم چيزي بگو... سكوت كرد و رفتو من ..........هنوز گوش ميكنم. ترين ها جواب بده ؟ مهربان ترين آدم دنيا: ؟ شيرين ترين لحظه زندگي: ؟ بهترين دوست نوجواني: ؟ بهترين هديه ي جواني: ؟ فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: ؟ بي تو تعبيري براي خواب خيس گريه ها نيست رد پايي از ترنم تو هواي باغ ما نيست اي براي باتو بودن گريه بهترين بهانه رفتي گرفته دستم دامن اه شبانه رو به غربت غروبه افق نگام هميشه شب پا ييز ي چشمام مونده اينحا پشت شيشه
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا.... ميگن وقتي قو عاشق ميشه ساعتها ميره لب برکه ميشينه و از دور به معشوقش نگاه ميکنه رقص دلفريبش را ميبينه و آه ميکشه اگر روزي بدونه معشوق بهش توجهي نداره و يا غمي روي دل معشوقش بشينه ميره خودش را در مرداب غرق ميکنه خنده ات رو به همه بده، ولي لبخندت را به يه نفر، عشقت را به همه بده،ولي وجودت را به يه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولي خودت عاشق يه نفر باش
تا گلي پژمرده است تا دلي غمزده است بايد از عشق نوشت شاخه اي از گل ياس پيش چشم سپيدار بلند به ره باد سپرد تا دلي نيز بداند كه دلي در تپش است |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:33 بعد از ظهر |
عاشق غريب
امروز كه صدايت را نمي شنوم و وجودت را حس نمي كنم به وسعت تمام دلتنگي ها دلتنگم كردي مي داني چرا؟ براي تنهايي و غربتي كه در آن هستم به خدا اگر لحظه اي كنارم نباشي هيچ وقت طلوع نخواهم كرد و بخاطر خدا به طلوعم غروب نكن . بمان كه بار ديگر شكوفه هاي زندگي ام گل شوند. تبسم را به ياد بياور و خنده را تكرار كن. بگذار در آيينه ي ديدار شكوفا شوم و غم ها را با اميد بشويم و رخ را به افروزم و شاهد تولدي تازه باشم و اگر در مقابلم قفل سكوت و بي مهري بر دهانت زده نم چشمانت هنوز گوياست و برق محبت از آن... نجاتم بده ... همه هستند اما من در ميان همه بي تو تنهايم... بين آن همه غريب هم دل و همزبان و سنگ صبورم بودي... حالا بگو ... حالا بگو دور از تو چه كنم؟ غريبي و بي زباني ام را فراموش مكن... ميفهمي؟ فراموش مكن... باور كن تو نمي داني چه سخت است در ميان هم بودن و نا آشنا ماندن و بي همزبان بودن... ساده مي گويم >>دوستت دارم ... كودكانه با تو سخن مي گويم مثل دوران كودكي ام دوستت مي دارم. ۱۶ سال كم است به اندازه ي تمام قلب هاي عاشق و به پاكي تمام عشق هاي دنيا دوستت دارم... |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |
سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچهاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست .. وقتي به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه ميکن من غريبه ي ديروزم آشناي امروز و فراموش شده ي فردا....... پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم کني
يه شب شبنم کوچولويي روي برگي نشسته بود و از تيرگي و سردي شب دلش گرفته بود. اون آرزوي ديدن خورشيد و صبح رو داشت. به هر حال شب به پايان رسيد و آفتاب در اومد. شبنم به خورشيد لبخند زد و خورشيد تابيدوتابيدوتابيد .وجود شبنم ذره ذره بخار شدو از بين رفت . آخرين ذرات شبنم به يه چيز فکر مي کرد*مهر پنهان شب* وقتي که گفتم اي عزيز؛ من دوستت دارم هنوزخنديدي و گفتي به من؛ درعشق من اينک بسوز گفتم براي خاطرت من مثنوي ها گفته ام گفتي که شعرت کهنه بود من شعر نو مي خواستم گفتم هواي خاطرم در ياد تو پر مي زند گفتي برو من خسته ام يادم به تو سر مي زند روز اول گل سرخی بريم اوردی و گفتی برايه هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردی برايم اوردی و گفتی که دوستت ندارم روز سوم گلسفيدی بريم اوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی مرا ببخش فقط يک شوخی بود... تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد... ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد
يه چيزي رو هميشه يادت باشه ::::: پيوند عشق حقيقي حتي با مرگ نيز گسيخته نمي شود ، چه رسد به دوري !!!
براش بنويس دوست دارم ..... آخه مي دوني آدمها گاهي اوقات خيلي زود حرفهاشون يادشون ميره .. ولي .. يه نوشته به اين سادگي پاك نميشه ..... گرچه پاره كردن يه كاغذ از شكستن يه قلب هم ساده تره .. ولي ..... تو بنويس |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |
اگه کسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زول بزني نمي توني دوري شو تحمل کني نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري نمي توني بهش بگي چقدر به اون نياز داري واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن...
پروردگارا، دوست دارم بر فراز آسمانها پر بگيرم وفرياد برآورم. در اين دنيا که قلبها از آهن و سنگ و بي خبر از عاطفه اند، تو را به حرمت پاک آسماني ها سوگند مرا به حال خود رها مکن... مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده....... اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست... و اکنون تابستاني سخت با گرماي افزون فرا رسيدو من همچنان در آرزوي ديدار دوباره با نسيم صبا از خواب بر مي خيزم و براي رسيدن به يار تلاش مي کنم... روز تو جهنم همديگرو مي بينيم آخه هر دو تامون جهنمي هستيم تو به جرم اينکه قلب منو دزديدي من به خاطر اينکه به جاي خدا تو رو پرستيدم!
پروردگارا در صدایم بغضی است و در نگاهم افسردگی با دلی سیاه و قلبی تنها العفو گویان به درگاهت روی آورده ام... ميگي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالاي سرت... ميگي عاشق برفي ولي طاقت يه گوله برف رو نداري... ميگي پرنده ها رو دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس... ميگي عاشق گلهايي ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميکني... انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقي؟ دیگه حرفی نیست تا برات نگفته باشم دیگه شعری نیست تا برات نخونده باشم همه حرفام همه شعرام شده تکرار گذشته کاش میگفتی توی اون خواب بین ما دو چی گذشته کاش میشد تعبیر اون خواب توی بیداری بمونه کاش میشد هرمسلمونی عشقو از چشام بخونه بودن من غم تو دلت جون مي گيره مي ميرم كه تا ابد قلب تو آروم بگيره اگه با موندن من باغ تو ويرونه مي شه ميرم اما مي دونم دل بي تو ديوونه مي شه فكر نكن كه بي كسم خدا به دادم مي رسه كوه به كوه نمي رسه آدم به آدم مي رسه مرهمي از شب چشمات واسه دردم نداري خورشيدي اما خبر از تنه سردم نداري نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..?.. چون دنيا يه روز تموم ميشه. .?.. نميخوام بگم که مثل گلي. .?.. چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. ?.. نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس. ?.. چون شب هم بالاخره تموم ميشه.. ?. نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي. ?.. چون اب که هميشه پاک نميمونه.. ?. نميخوام بگم که دوستت دارم. .?.. چون منکه اصلا دوستت ندارم. .?.. بلکه من عاشقتم تقديم به تنها ترينم داشتيم تو جاده ميرفتيم که چشمم افتاد به يه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:4 بعد از ظهر |
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. التماس کرد و در خداست کرد، خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. خدا سکوت کرد دبه پر و پای فرشته ها پیچید، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرددلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به به بد و بیراه از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و این یک روز را زندگی کن. اولا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز .........با یک روز چه کار می توان کرد؟ خدا فرمود: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. اومات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... .بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می توان تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ... . او در آ یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اماما در همان روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، و کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد، خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز، زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود! |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:2 بعد از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() پوسیدم و او نیامد...
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 پيوندها
عاشقانه يا پر از نفرت؟مورچه كوچولو سكوت در خلوت تنهايي live 4 One زندگي انواع" صنایع دستی : لوازم خانگی : پزشکی : نرم افزار : آموزشی: : فیلم : رایگان 1شب 4 سال صبر ... محمدx: براي قلب هاي تنها.._غزل گلم عشق آريايي فقط بچه های ایران دل به هر کسی دادم از سادگی دادم همه چيز و هيچ چيز پسري...! بنام تنها آشفتگان ديار سرنوشت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |