| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
زندگی
خوش به حالتون
چقدر خوشین انگار چیزی کم ندارین زندگی خوبی دارین مگه نه؟ خدا همه چی بهتون داده؟ ای کاش من جای شماها بودم دیشی خواب دیدم می خوان دارم یزنن به جرم عاشقی وای خدا می بینین؟ خوابم هم عین آدما نیست چقدر مسخره از همه چی خسته سدم از همه چیه این زندگیه نکبت اه نمی دونم چی کار کنم دلم گرفته به خوشحال بودنتون و اینکه می تونین همیشه خوش باشین شکر کنین که همینم از من گرفتن... برام دعا کنین |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 4:36 بعد از ظهر |
...چشمانم تر است ولی
تنها شده ام و............ آسمان بارانیست....... چتری ندارمو.....کسی نیست که چتر من شود..... چشمانم تر است ولی کسی نمی داند که من گریانم........ در حالی که سیل من از سیل باران بیشتر است......... آری زیباییش همین است ......... که در زیر باران کسی اشکهایت را نمی بیند
|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |
شنيدم به بنده هات كمك مي كني؟!
ولي تا حالا كمكي ازت نديدم هرچي ازت خواستم يه گوششو بهم ندادي .بعد چه طور بايد ازت چيزي بخوام؟ جايي برا خواستن گذاشتي؟ چي بهم دادي؟ آره زندگيمو ولي كو حقيقت آرزوهام؟ توي اين سه سال هر چي ازت خواستم ندادي .هيچي.جوابي ازت نگرفتم كو؟ كو اون عشقي كه ازت خواسته بودم؟ كو اون دوستايي كه تنهام گذاشتن و من ازت خواستمشون؟ كو اون زندگي كه ازت خواستم؟ كو؟ خسته شدم خسته شدم از اين زندگي كه حتي خدام هم بهم توجه نمي كنه ازم نمي پرسه چي مي خواي ازش بخوام نمي ده پس كو اون بخشندگي؟مهربونيات كو؟ حكمت حكمت حكمت حكمت چيه؟ ازم چي مي خواد؟ حكمت توش بوده؟ حكمتش كو؟ همش بد شانسي همش تحقير همش داد همش بي داد ديگه نمي خوام زنده بمونم خسته شدم از اين زندگي پس چرا تو مي خواي زنده بمونم؟ كه بيشتر زجرم بدي؟ كه چي؟ آخه چرا جوابي نيست؟ دلم پره ديگه اشكم از چشمام نمي ريزه آخه من چه كاري كردم جز عاشقي؟ چرا ننوشتي تو كتابت كه عاشقي گناهه تا عاشق نشم؟ اگه گناه نيست چرا بهم نمي ديش؟ اي خدااا چي كار كنم؟ نمي شه بهم كمك كني؟ فقط يه بار خواهش مي كنم... |+| نوشته شده توسط نازی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد؟ جرم من عشق بود... من عاشقت بودم...
صبر مجازات عشق من بود...
. |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |
برگهای زرد
![]() آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهی بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده زندگي در زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح زندگي گياه را اينگونه روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به راستي ، مگر مي شود........................................ |+| نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 3:8 بعد از ظهر |
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 9:1 بعد از ظهر |
غربت
غربت ديرينه ام را با تو قسمت میكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می كنم رفتی و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |
مي دوني ؟
چند وقته خيلي احساس تنهايي مي كنم دلم گرفته يكيو مي خوام كه همه حرفامو گوش كنه بغلش كنم و هر روز يه دله سير گريه كنم تا چشام پف كنه محكم بغلم كنه و همراهه من اونم گريه كنه مي خوام اونقدر گريه كنم كه خسته بشم آخه خيلي وقته گريه نكردم از گريه كردن مي ترسم مي ترسم كسي منو ببينه و مسخرم كنه هميشه همه ي گريه هامو ريختم تو دلم ولي ديگه نمي تونم تحمله هيچي رو ندارم خسته شدم از بس در برابر حرف همه سكوت كردم خسته شدم از حرف نزدن دوست دارم سر همشون داد بزنم جيغ بزنم و حرفامو بزنم بهشون ولي نمي تونم بازم مي ترسم دوست دارم حقيقت رو به همه بگم چيزي كه تا بحال نگفتم خسته شدم از تظاهر كردن يكي نيست بياد بگه نازي جون چي شده همه ميان و سرم داد مي كشن و ميرن كسي نيست بياد بگه اي مردم اين دخترم دل داره حق داره عاشق بشه دوست دارم داد بزنم و به همه بگم دوسش دارم هر كي مياد سرم داد مي كشه منم سكوت مي كنم حالم اصلا خوش نيست دارم ديوونه ميشم خدايا.خدا جونم.چرا كمكم نمي كني؟چرا بهشون نمي فهموني دوسش دارم؟ بهم گفتن منتظره معجزه ي خدا باش باشه ديگه تلاشي نمي كنم و فقط نگاه مي كنم و به زندگي ادامه مي دم تا ببينم چي كار برام ميكني؟ تا الان كه صداي شكستن دلم رو نشنيدي ببينم توي اين سكوت من چي ميشنوي؟ ببينم چه جوري كمكم مي كني؟ تا حالا هر چي خواستم نصفشو بهم دادي شايد اون نصف ديگه رو واسه اين بهم ندادي واسه همچين روزايي من اونو مي خوام و در برابر خواسته ام سكوت مي كنم و فقط تكرار مي كنم دوسش دارم خدا جونم تنها كسي كه بهش اعتماد دارم تويي تنها كسي كه مي تونه بهم كمك كنه تا بهش برسم پس كمكم كن و نا اميدم نكن |+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 4:12 بعد از ظهر |
جهان داره مي چرخه
دنيا و علم داره همينجوري به راه خودش ادامه مي ده منتظر تو نمي مونه بايد خودتو بهش برسوني.آروم بري عقب مي موني اگرم راه نري بيشتر از قبل بايد خودمو بهش برسونم. هيچ كودوم به عشق كاري ندارن.اهميتي هم نميدن. شايدم بدن! نمي دونم از اونا خبري ندارم. چند وقته همه چيرو گذاشتم كنار و همش به اون فكر كردم بايد بهش برسم تازه فهميدم كه تنها چيزي كه از اين روزا باقي ميمونه خاطرست همين و بس شايد اگه بيشتر هم باشه چند تا عكسه همين كه بعد از مردن اونم به دردي نمي خوره مي دونين چيه؟ الان جشن گرفتيم با باباي گلم وقتي جشن تموم شد داشتم عكساي چند دقيقه ي پيش رو نگاه مي كردم. به اين نتيجه رسيدم كه:پس بهتره كه از لحظاتي كه ديگه تكرار نمي شن نهايت استفاده رو بكنم پس ديگه هيچي برام مهم نيست جز عشقم مي خوام باهاش خوش باشم و خوش بگذرونم چي مي شد اگه هيچ درد و غمي وجود نداشت؟ خيلي خوب مي شد مگه نه؟ اونوقت من هيچ وقت تنها و غمگين نبودم! ولي نه! من تنها نيستم. من شما رو دارم و يه خدا كه هميشه و همه جا مراقبمه خدا و شما حرفاي دله منو بدون نق و نوق گوش مي كنين و منم صادقانه حرفامو بهتون ميزنم احساس تنهايي مي كنم چون نمي تونم ببينمتون ولي مي دونم كه از حراي من خسته نمي شين همتونو دوست دارم بياين با هم خوش بگذرونيم همديگه رو نرنجونيم چون تنها چيزي كه از من باقي ميمونه براتون اين وبلاگه و بعد از مرگم ديگه هيچ مطلبي نمياد اينجا بياين تا زنده هستيم يه كمك هم عشق رو زنده كنيم كمك كنيم تا عاشقا به هم برسن اونارو از هم جدا نكنيم چون اونا بدون هم ناراحت مي شن مثل من ضعيف مي شن مثل من شب و روز گريه مي كنن مثل من آخرش خسته ميشن از اين دنيا مي خوان برن ولي نميشه نمي تونه.راهي نداره . هر كار مي كنه يه جوري نجاتش ميدن ولي آخرش هلاك ميشن ضعيف و بي روح بي روح چون روحشون تو بدن اونه ميره تا هميشه مراقب اون باشه و جسمشو تنها مي ذاره و ميره جسمشو به خاك ميسپارن و... منم بدون اون نميتونم به خدا نمي تونم خدايا كمكم كن مي دونين احساس ميكنم خدا مي خواد كه من اين رنجارو بكشم اگه من اين رنجارو نشم و مفت اونو بدست بيارم هيچ وقت قدر عشقمو نمي دونم وبه راحتي از دستش مي دم همون طوري كه بدستش آوردم اگه قدرشو بدونم احساس مي كنم هيچ وقت از دستش نمي دم پس بهتره زجر بكشم خدايا زجرم بده زجرم بده تا حده مرگ تا هيچ وقت از دستش ندم تنها چيزي كه ازت ميخوام اينه كه هيچ وقت لبخنده قشنگشو ازم نگير هيچ وقت... |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 8:25 بعد از ظهر |
اشک
قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی
هر قطره را لیاقت دریا نیست .
قطره ایستاد و منجمد شد .قطره روان شدو راه افتاد. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت . خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...
خدا گفت : هست .
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است .
اما هیچ کلمه ایی توان سنگینی عشق را نداشت .
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ...
|+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 2:32 بعد از ظهر |
گذر زمان
ثانیه ها. دقیقه ها . ساعت ها .روزها . ماهها. سالها
چه زود می گذرن و من هیچ کاری نکردم برای خودم برای زندگیم برای عشقم امروز روز پدره پدر انشالا همیشه سایت بالا سرمون باشه خیلی دوست دارم می دونی این روزا ازم گله می کنه خیلی می ترسه جاش تو دلم به وسیله ی عشقم پر شده می گه دلم سنگ شده شاید راست می گه ولی نه اون جاشو پر نکرده با تمام وجودم بابامو دوست دارم بابام بابای خوبم روزت مبارک و چه زود می گذره این روزا روزایی که پیشه همیم شاد خوشحال و فقط خاطرات این روزا برامون می مونه کاش می شد زمان رو نگه داشت و همیشه در کنار این لحظه ها زندگی کرد ولی... خدایا بابامو همیشه سالم نگه دار به امید روزهای خوش دیگه |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |
رنگ دلتنگی
خاطره هات که زیاد میشن به نعداد عکسای روی دیوار اتاقت اضافه میشه اما همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو بزنی به دیوار... |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:38 بعد از ظهر |
پدر
کدوم واژه؟ کدوم جمله؟ کدوم کلام؟ کدوم هدیه؟ کدوم عمل؟ چی توی این دنیای بزرگ میتونه جبران محبت ها و زحمتهای مردی رو بکنه که تمام زندگیشو وقف خونواده اش و جامعه اش کرده؟گاه و بیگاه از راحتی و خوشی خودش گذشته تا خونواده و بستگانش راحت و راضی باشن.مردی که همیشه و همه جا برای همه ی اطرافیانش تکیه گاه بوده و هست. استوارترین و پرمحبت ترین تکیه گاه دنیا روزتون مبارک باباJ میخوام بدونین که یک نگاه پر مهرتونو با هیچ چیز توی این دنیا عوض نمی کنم. با هیچ چیز. |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بي خيالي سپر هر درد است باز هم مي خندم آن قدر مي خندم که غم از روي رود
هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم
عطر نگاه صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزي طعم شيرين با تو بودن را حس کنم به عقربه ها التماس کردم تا تند تر بر روي صفحه ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد و من سر شار از عطر نگاه تو شوم
ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن
اگرکسی واقعاً تورو دوست داشته باشه ، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم، ميگه مواظب خودت باش،پس مواظب خودت باش |+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |
ای کاش...
اگه عشقتون بود چرا گذاشت و رفت؟!!؟!!
انتظار واسه چی؟ واسه اینکه اون برگرده یا اینکه میخواید ثابت کنید عشقتون واقعی بوده؟! شاید یه روزی برگرده! این شایدها و اگرها و ای کاش ها چقدر بد مزه اند! منم امیدوارم که اگه اونم مثل شما واقعا عاشقتونه برگرده
ممنونم عزیزم از نکته ای که یاد آوری کردین خوب بذارین تعریف کنم اونشب توی عروسی اگه نمی رفتم شاید هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد باعث همه ی این ماجراها خونواده ی منه اگه اونا برای بار دوم یا سوم نمی دونم نمی فهمیدن هیچ اتفاقی نمی افتاد با اینکه می دونن دوسش دارم ولی نمی تونن قبول کنن نمی دونم شاید واقعا این کار من اشتباهه یعنی عاشق شدنم نمی دونم ولی به نظرم عشق جرم نیست اگه غیر از اینه بهم بگین به نظرم گناه داره که دو تا عاشق رو از هم جدا کنین شایدم اشتباهه ولی من دوسش دارم بهش گفتن برو دیگه پشت سرتم نگاه نکن بهم گفتن اگه یه بار دیگه بفهمیم باهاشی ما میدونیمو تو! اون رفت ولی میاد میدونم میاد چون دوسم داره منم دوسش دارم در صورتی نمیاد که غیر از این باشه یعنی دوسم نداشته باشه یکی کمکم کنه هیچ کس فکر دل من نیست اینکه من بدون اون نمی تونم کی میتونه اینارو بفهمه؟ مامان و بابام فکر این نیستن چون خودشون به اونی که می خواستن رسیدن می دونم خوشبختی منو میخوان آسایشمو ولی من با اول خوشبختم بهم می گن تنها دوست داشتنتون نیست برای زندگی خیلی چیزای دیگه هستن راست می گن ولی.. من بدون اون به هیچ چیز نمیتونم برسم اگه باهاش نباشم رنگ خوشبختی رو نمی بینم شب و روز گریه می کنم کاش همه مثل شماها بودن من هیچ وقت حرف دلم رو به کسی نگفتم بخاطره همینه که این وبلاگ رو ساختم تا جوری دلمو خالی کنم ولی نمیشه دردای من تموم شدنی نیست حرفای دله من تموم شدنی نیست نمی دونم چه کنم نمی دونم دیگه به عشق کی زندگی کنم به عشق کسی که دسترسی بهش امکان نداره نمیشه زندگی کرد کاش اینو می فهمیدین برام سخته شما نمی فهمین چه سخته عاشق بودن چه سخته زندگی کردن بدون معشوق نمیدونین تحمل اینا برا یه دختره ۱۶ ساله چه سخته می گین میفهمین ولی اینطوری نیست کاش یکی حرفای منو می فهمید ای کاش... |+| نوشته شده توسط نازی در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |
عشق من
عشق من گذاشت و رفت
كجا؟ نمي دونم چرا؟ نمي دونم عشق من بهتره اينو بدوني اينكه هرجا باشي. هر كار كني. با هر كي باشي من بازم دوست دارم و فراموشت نمي كنم براي هميشه و برات آرزوي خوشبختي مي كنم شايد يه روز بر گردي تا اونروز منتظرت ميمونم شايد يه روز مردم و نيومدي پس اونقدر منتظرت ميمونم تا بپوسم چون هيچكس قد من عاشق نيست باشه هم اينقدر عاشق تو نيست با تمام وجود فرياد ميزنم دوست دارم براي هميشه براي هميشه براي هميشه for ever
|+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 6:17 بعد از ظهر |
اگه دوست داری عضو شو
برو پایین آخره صفحه می تونی عضو شی خوشحال می شم قربونت |+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |
ديگر شوقي براي لمس گرماي دستاني ديگر ندارد فقط منتظرم ... منتظر ..روزي ..ساعتي ..دقيقه اي ..ثانيه اي ... کسي بيايد و بگويد : آيا اين چشمان شما نيست که در نگاهم جا گذاشته ايد ؟ اما نه ..نه ..نه .. نمي خواهم .. هيچ کس را نمي خواهم که جهان دروغي بيش نيست ... انتظار را دوست ندارم .. تلخ است
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيس
هـــــر چـــــي آرزوي خــــوبـــه مـــال تــو هــــر چــي که خــاطـــره داري مــال مـــن اون روزاي عـــاشـــقـــــونـــه مــــال تــــو ايــــن شـــبــاي بــي قــــراري مـــال مـــن
اگه نميتوني اقيانوس باشي دريا باش اگه نميتوني دريا باشي رودخانه باش اگه نميتوني رودخانه باشي نهري کوچک باش هميشه جاري باش زلال و مهربان
دنيا مدرسه ي بزرگيست که زندگي معلم آن و سرنوشت مدير آن است. اما حيف که معلم آن ابتدا آزمايش مي کند امتحان مي گيرد و سپس درس مي دهد. انسان اگر گرفتار اندوه شود از کرده هايخود پشيمان مي شود ولي همين که اندوه از بين مي رفت به وضع اول بر مي گردد و همان طور خود خواه و بي رحم مي شود.
خدا را دوست دارم چون بدون آن عشق نيست عشق را دوست دارم چون بدون آن زندگي نيست زندگي را دوست دارم چون بدون آن تو نيستي تو را دوست دارم چون بدون تو من نيستم
آشفتگي روزهايم نوازش دستهاي تو را مي خواهد و بي خوابي شبهايم لالايي چشمان تو را
ه همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
در تابع يکنواي پنهاني دل پيوسته روم به سمت ويراني دل مشتق مرا مساوي صفر بکن تا فاش شود نقطه بحراني دل من منحني ام بگوي تا خط بشوم داراي نقاط بي نهايت بشوم در تابع قدر مطلقت راهم ده تا از مدد لطف تو مثبت بشوم دلت را به کسي بسپار که لياقتش را داشته باشد نگاهت را به کسي بدوز که قلبش براي تو بتپد چشمانت را با نگاه کسي آشنا کن که زندگي را درک کند سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپش هاي قلبت تو را بشناسد آرامش نگاهت را به قلبي پيوند بزن که بي ريا ترين باشد لبخندت را نثار
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟ گه كليد قلبي را نداري قفلش نكن .... اگه خداحافظي در راه است سلام نكن .... اگه دستي را گرفتي رهايش نكن .... دفتري كه بسته شد ديگه بازش نكن .... قلبي كه شكسته شد ديگه نازش نكن عشق رومثل آب مي توني توي دستت قايمش كني؛ اما آخرش يه روز دستتو باز مي كني مي بيني نيست. قطره قطره چكيد و بدون اينكه بفهمي دستت پر از خاطره شده
تا زماني كه چشماني وفا دار برايمان اشك ميريزد زندگي به رنج كشيدنش مي ارزد
گه بگم عاشقتم ، اگه بگم ديونتم ، اگه بگم برات مي ميرم ، اگه بگم نمي تونم فرامشت کنم ، اگه بگم دوست دارم ، اگه بگم از جلو چشمام يه ثانيه اونور نميري ، اگه بگم همه زندگيمي ، اگه بگم نفسم به نفست بستست ............. برام لپ لپ اصل ميخري؟
من يه زماني مي نوشتم اون موقع كه فكر مي كردم آدما ارزش دارم ولي ديگه خيلي وقته كه قلمم رو زمين گذاشتم چون به قول كارو ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم جز يكپارچگيشان در نامردي
عشق چيست؟؟؟؟ سه ثانيه نگاه، سه دقيقه خنده، سه ساعت صفا، سه روز آشنايي، سه هفته وفاداري، سه ماه بيقراري، سه سال انتظار سي سال پشيماني
مراقب باشيد چيزهايي را که دوست داريد بدست بياوريد در غير اين صورت مجبوريد چيزهايي را که بدست آورده ايد دوست بداريد.
دلم ميخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها يه قصه اي که توي اون من باشم و تو و شما
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه ميخواستم 10 تا ميخواستم مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.ولي حالا نميدونم تــه دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.10 تا بستني هم كفافمو نميده!!! اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون 10 تايه بچگي
اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم،
مرگ و زندگي روزها و ساعتها و دقيقها و ثانيها و عمر ما ميگذرد و ما هنوز حيرانيم که ديروز چه شد و فردا چه خواهد شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز هم ياد چشمانت دلم را پر شرر كرد دل بهانه كرد بر پا باز هم شوري دگر كرد مثل مرغي خسته در كنج قفسبي همزبانم دوريت مرغ دلم را چنين بي بال و پر كرد
نجوم نخوندم , ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... ********** فيزيک نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي ...است...» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و نيست ********** زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه ********** شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست :">:x:-P بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي.
كاش چون بهار بودم كاش چون بهار زيبا بودم و دل انگيز برگهاي وجودم همه سبز بودند و شور انگيز خالي بود دلم از هر رنج نگاهم پر بود از شادي دستهايم مالامال از عشق كاش شعر هايم چون شبنم مي نشست بر گلبرگهايت هر صبحدم
تنهايي گاهي سبب مي شود كه در دامنه هاي زندگي اتراق كني و بار تحملت را بر شانه هاي كوه بگذاري تا خستگي ات كمي در برود .
خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد
اگه دبير رياضي بودم ثابت ميکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم ميگزرد.......اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش ميکردم تا محلول با محبت شود....... اگر دبير ديني بودم ميدونستم که بعد از خدا تو را ميپرستم ......اگر دبير جغرافي بودم ميدونستم که خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش گرم توست......و اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني ميگفتم `You love I`
دستتو بكن تو موهات و يه تارشو بگير تو دستت....گرفتي ؟ حالا اوني كه تو دستته ، همونو به صد تا دنيا نميدم
وقتي از تو مينويسم از فكر كردن باز ميمانم، وقتي از تو مينويسم در خيال فرو ميروم... وقتي از تو مينويسم نوشتن را فراموش ميكنم... وقتي از تو مينويسم عاشقتر ميشوم... براي تو مينويسم تا اندكي بيش با تو باشم... وقتي با تو هستم دنيا برايم زيباست، با تو بودن براي من دنياست... تو را خواستن غرور را شكستن است، تو را خواستن عشق را پذيرفتن است، تو را خواستن درك روياهاي باورنكردني است... و من تو را ميخواهم، اي افسونگر شبهاي تنهايي من
تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم
نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم
اينجا شمع است و گل.ولي پروانه اي دراينجا نيست . چون آن پروانه اي که به دورشمع مي سوزد خود ِ من هستم ...
من تو را همچون پرستوئي به قشلاق قلبم فرا مي خوانم تا چکامهايت قلبم را با نوسان آرام هستي آرامش دهد راستي اي عزيز اگر عطر مهر و تسبيح به هم آميزد تا کجاي عشق خواهي رفت
گه كليد قلبي را نداري قفلش نكن .... اگه خداحافظي در راه است سلام نكن .... اگه دستي را گرفتي رهايش نكن .... دفتري كه بسته شد ديگه بازش نكن .... قلبي كه شكسته شد ديگه نازش نكن ..........
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
|+| نوشته شده توسط نازی در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() پوسیدم و او نیامد...
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 پيوندها
عاشقانه يا پر از نفرت؟مورچه كوچولو سكوت در خلوت تنهايي live 4 One زندگي انواع" صنایع دستی : لوازم خانگی : پزشکی : نرم افزار : آموزشی: : فیلم : رایگان 1شب 4 سال صبر ... محمدx: براي قلب هاي تنها.._غزل گلم عشق آريايي فقط بچه های ایران دل به هر کسی دادم از سادگی دادم همه چيز و هيچ چيز پسري...! بنام تنها آشفتگان ديار سرنوشت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |