تبليغاتX
دل شکسته
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
و اما عشق..
نمی دونم از چی بنویسم

نمی دونم از کی بنویسم

از عشق؟...

می خوام بدونم عشق از دید شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:54 بعد از ظهر | 
 

اگه عاشق نباشم پس چرا زندگی کنم؟

چرا من به این دنیا اومدم؟

وقتی چشمامو باز کردم

فکر می کردم خوشی در انتظارمه

ولی چیزی جز غم نصیبم نشد

چرا نباید عاشق باشم وقتی که دیوانه وار عاشقم

زندگی سخت تر از اونی بوده که فکرشو می کردم...

اگه با عشق زندگی نکنی

زندگی به چه دردی می خوره؟

بهش می گن زندگی؟

فکر نمی کنم من از زندانی که توش گرفتار شدم بتونم بیرون بیام

پس خداوندا

خدايا

ازت مي خوام منو بهش برسوني

يا از زندگي كردن محرومم كني...

|+| نوشته شده توسط نازی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 4:38 بعد از ظهر | 
..اشك من
چه بده اگه عشقت ولت کنه

چه بده اگه بی اختیار ناراحتش کنی

وای.دلم گرفته

می دونین چرا اشک از لبخند با ارزش تره؟

آخه لبخندو به هر کسی می تونی هدیه اش کنی

ولی اشکو تنها برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

منم اشک میریزم

می خوام در برابرش مقاومت کنم که نریزه

ولی نمی شه

نمی دونم چرا

خود به خود میریزه

هر موقع که دلم گرفته باشه

و اشک من بی اختیار میریزد...

برای یار

یاری که هیچ وقت وجودش را در کنارم احساس نکردم

یاری که فقط به عشق او زنده ام

یاری که وجود من به وجوداو وابسته است..

و اشک من بی اختیار می ریزد..

برای کسی که نمی خواهد از دستش دهد...

|+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 3:29 بعد از ظهر | 
یک لحظه!
امروز کلا حالم گرفته بود و حوصله ی کاری رو نداشتم

یه حس غیبی تو دلم بود.دلم بد جور شور می زد

نمی دونم چی بود و برای چی

 نزدیک بود بمیرم...همه چی توی یه لحظه اتفاق افتاد.یا می مردم یا می موندم

وایییی... نمی دونین چقدر... چقدر چی؟ نمی دونم

همه از مرگ میترسن.حتی اونایی که خود کشی میکنن!

داشتم از خیابون رد می شدم که یه پژو با سرعت زیاد که پشت یه ماشین دیگه بود کنارم سبز شد!
من مونده بودم چی کار کنم!
اگه می رفتم جلو یکی دیگه بهم میزد و اگه می رفتم عقب موتوری!

باور نمی کنین گفتم من مردم و چشامو بستم

واییییییی .یخ زده بودم/نه میترسیدم.نه تکونی می خوردم

همه گفتن من مردم! تمام مردم داشتن میومدن طرفم که منو جم کنن

دورو برم داشتم دنبال ازراعیل می گشتم ولی پیداش نکردم!

نفهمیدم چی شد که موتوری سری رد شد و ۲ تا ماشیننه نیم متر نرسیده بهم ترمز کردن!

همشون تویه لحظه تفاق افتاد..

ولی با اینکه چند ثانیه بود برا من مثل چند ساعت گذشت

خدا چقدر بزرگه...

شاید اگه من تصادف کرده بودم الان تو بیمارستان بودم

یا داشتن تدارکات مراسم عزای منو میدیدن

یعنی خونوادم الان در چه حالی بودن؟

عشقم چی؟چیکار میکرد؟گریه میکرد یا اونم با من میومد؟یا خوشحال بود؟

نمی دونم

اگه مرده بودم شما چیکار میکردین؟

اگه خدا کمکم نمی کرد من الان چی کار می کردم؟

وای خدا جونم تو چقدر بزرگی؟

یه اتفاق کوچیک باعث خیلی چیزا میشه

امروز داشتم تویه وبلاگ نظر میدادم که

امید به آینده چه فایده ای داره؟

اگه یهو یکی از بهترین چیزاتو ازت بگیره چی؟چیکار باید کرد؟

بازم به آینده فکر کرد؟امیدوار شد؟

اگه من امیدوار میشدم و چند ساعت پیش مرده بودم چی؟؟!!

چی برام میموند جز آرزو و امیدی که داخل خاک قراره بسوزه؟

تلاش رو باید برای امروز کرد

نمی دونیم در آینده چه اتفاقی میوفته

در چند لحظه ی آینده.تا قبل اون اتفاق.وقتی به طرف خیابون می رفتم

داشتم می  خندیدم

در حالی که نمی دونستم چند لحظه دیگه چه تفاقی برام میوفته

حالا درسته که چشماتو بست و زندگی کرد و موقع سختی به آینده امیدوار شد؟

اصلا شاید این آخرین آپ من باشه(شاید مردم)..!و دیگه هیچ وقت مطالب منو نتونستین بخونین

باید جنگید.با  زندگی.سختی همه چی...

باید زندگی کرد برای لحظاتی که زنده هستی

باید زندگی کردن برای حالا

باید الان بخندی.الان عاشق باشی.الان زندگی کنی

هیچ کاری رو برای بعد نذاشت

چون ممکنه بعدی نباشه...

|+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:53 بعد از ظهر | 
اوني كه دوسم داره يا اوني كه دوسش دارم؟
اين عشقه

روز تولدم يادش بود..

تبريك گفتچون دوسم داشت.چون عاشقم بود..

خدايا

خدا جونم

كمكم كن.خواهش مي كنم

سال جديد زندگيم رو به خوشي بگذرونم

خواهش مي كنم

سال قبل رو به بدي گذروندم

ولي نذار امسال اينجوري بشه

خواهش مي كنم...

اون كسي رو كه قبلا مي خواستم و هنوزم دوسش دارم رو بهم ندادي

خواهش مي كنم منو به كسي كه واقعا دوستم داره و منم دوسش دارم برسون

 اون منو مي خواد

اين برام مهمه

عاشقه يه آدم مغرور بودن به نظر شما چه فايده اي داره جز كوچيك كردن خودت جلوي اون؟

من طي سال گذشته يه انتخابي كردم

كه خيليم مهم بود

من كسي رو انتخاب كردم كه منو مي خواست

نه اوني كه من اونو مي خواستم .ولي اون منو نمي خواست...

شايدم خواسته و به من نگفته. نمي دونم. اون هيچي به من نگفت...

هيچ وقت

شايد ازم بدش ميومده

باهام حرف نمي زنه.فقط سلام مي ده

پس خدا جونم

خدايه مهربونه من

مي دونم كه آرزوي روز تولدمو برا بر آورده مي كني

مي دونم كه آرزو هام تموم شدني نيستن

ولي بر آورده كردن بزرگترين آرزوم برام كافيه

ازت مي خوام خوشبختم كني

منو به درجه اي برسون كه بقيه ازم چنين انتظاري نداشته باشن

و به عشقم...

اوني كه منو مي خواد

دوسم داره

دوسش دارم

هر چند قده اوني كه قبلا مي خواستمش دوسش ندارم

ولي من بخاطره اون اين وبلاگو زدم

تا به همه نشون بدم

كه اوني ارزشه عشقتو داره كه تورو مي خواد...

به هر سختي كه شده بهش مي رسم...

فقط كمكم كن

همين!

|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 7:45 بعد از ظهر | 
be storg...
نمی دونم حرفامو می فهمین یا نه...

امروز تولدمه.مبارکم باشه.

ولی اگه عشقتون  اون روز رو فراموش کنه

چی کار می کنین؟

نمی دونم شاید عجله می کنم برای جمله ی تولدت مبارک عشقم...

خوب...

تا امشب انتظاره شنیدن اون جمله رو از همه دارم

حالا ببینیم چی میشه

هی بهم میگه تو چت شده؟..

خبر نداره تولدمه

تا دیروز یادش بود

شاید تاریخ یادش رفته؟...

هر چیزی امکان داره

باید قوی بود

در برابر اتفاقاتی که قراره بیفته

شاید اصلا بهم تبریک نگه

ولی بازم دوسش دارم

آخه عشقمه...

ولی بازم خدا رو دارم

انشالله روزی برسه که بهمراهه عشقم این روزو جشن بگیرم

تولدم مبارک...

|+| نوشته شده توسط نازی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 2:21 بعد از ظهر | 
برای تو...
بارها و بارها نوشتم

اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو


برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم


که بخواني تا بداني


                 تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي


که بخواني تا بداني


برايم همچون آب براي گل


برايت مينويسم که بخواني و بداني


من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام 


آسان از دست نخواهم داد


مينويسم تا بداني


                  وقتي آمدي پاييز بود


با آمدنت پاييز را بهار کردي


زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را


نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود


نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند


تو را به دل بهاريت قسم


بمان و فصل ها را بهم نريز  

|+| نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:43 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
JavaScript Codes