تبليغاتX
دل شکسته
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اشک
قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود

 

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی

 

راهی از رنج و عشق و صبوری

 

 هر قطره را لیاقت دریا نیست .

 

قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .

 

قطره ایستاد و منجمد شد .قطره روان شدو راه افتاد.

 

  قطره از دست داد و به آسمان رفت .

 

و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

 

 تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، روز  دریا شدن.

 

خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...

 

روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر،آیا از دریا بزرگتر هم هست ؟

 

خدا گفت : هست .

 

 قطره گفت : پس من ان را میخواهم ،بزرگترین را ، بی نهایت را .

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است .

 

آدم عاشق بود ... دنبال کلمه ایی می گشت تا عشق را توی آن بریزد .

 

 اما هیچ کلمه ایی توان سنگینی عشق را نداشت .

 

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد .

 

 و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ...

 

خدا گفت : حالا تو بی نهایتی . چون که عکس من در اشک عاشق است ...

 

 

 

 

 

 

                   

|+| نوشته شده توسط نازی در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 2:32 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
JavaScript Codes