تبليغاتX
دل شکسته
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یک لحظه!
امروز کلا حالم گرفته بود و حوصله ی کاری رو نداشتم

یه حس غیبی تو دلم بود.دلم بد جور شور می زد

نمی دونم چی بود و برای چی

 نزدیک بود بمیرم...همه چی توی یه لحظه اتفاق افتاد.یا می مردم یا می موندم

وایییی... نمی دونین چقدر... چقدر چی؟ نمی دونم

همه از مرگ میترسن.حتی اونایی که خود کشی میکنن!

داشتم از خیابون رد می شدم که یه پژو با سرعت زیاد که پشت یه ماشین دیگه بود کنارم سبز شد!
من مونده بودم چی کار کنم!
اگه می رفتم جلو یکی دیگه بهم میزد و اگه می رفتم عقب موتوری!

باور نمی کنین گفتم من مردم و چشامو بستم

واییییییی .یخ زده بودم/نه میترسیدم.نه تکونی می خوردم

همه گفتن من مردم! تمام مردم داشتن میومدن طرفم که منو جم کنن

دورو برم داشتم دنبال ازراعیل می گشتم ولی پیداش نکردم!

نفهمیدم چی شد که موتوری سری رد شد و ۲ تا ماشیننه نیم متر نرسیده بهم ترمز کردن!

همشون تویه لحظه تفاق افتاد..

ولی با اینکه چند ثانیه بود برا من مثل چند ساعت گذشت

خدا چقدر بزرگه...

شاید اگه من تصادف کرده بودم الان تو بیمارستان بودم

یا داشتن تدارکات مراسم عزای منو میدیدن

یعنی خونوادم الان در چه حالی بودن؟

عشقم چی؟چیکار میکرد؟گریه میکرد یا اونم با من میومد؟یا خوشحال بود؟

نمی دونم

اگه مرده بودم شما چیکار میکردین؟

اگه خدا کمکم نمی کرد من الان چی کار می کردم؟

وای خدا جونم تو چقدر بزرگی؟

یه اتفاق کوچیک باعث خیلی چیزا میشه

امروز داشتم تویه وبلاگ نظر میدادم که

امید به آینده چه فایده ای داره؟

اگه یهو یکی از بهترین چیزاتو ازت بگیره چی؟چیکار باید کرد؟

بازم به آینده فکر کرد؟امیدوار شد؟

اگه من امیدوار میشدم و چند ساعت پیش مرده بودم چی؟؟!!

چی برام میموند جز آرزو و امیدی که داخل خاک قراره بسوزه؟

تلاش رو باید برای امروز کرد

نمی دونیم در آینده چه اتفاقی میوفته

در چند لحظه ی آینده.تا قبل اون اتفاق.وقتی به طرف خیابون می رفتم

داشتم می  خندیدم

در حالی که نمی دونستم چند لحظه دیگه چه تفاقی برام میوفته

حالا درسته که چشماتو بست و زندگی کرد و موقع سختی به آینده امیدوار شد؟

اصلا شاید این آخرین آپ من باشه(شاید مردم)..!و دیگه هیچ وقت مطالب منو نتونستین بخونین

باید جنگید.با  زندگی.سختی همه چی...

باید زندگی کرد برای لحظاتی که زنده هستی

باید زندگی کردن برای حالا

باید الان بخندی.الان عاشق باشی.الان زندگی کنی

هیچ کاری رو برای بعد نذاشت

چون ممکنه بعدی نباشه...

|+| نوشته شده توسط نازی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:53 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
JavaScript Codes